تبليغاتX
هامون
فرهنگی - سیاسی - اجتماعی
نه دیگه؛ این واسه ما دل نمی‌شه!»


دیدم‌ات امروز... یعنی... نمی‌دانم خُب... نمی‌دانم خود‌ت بودی... یا... نمی‌دانم... چه فرق می‌کند اصلن؟! مهمّ پَرهیبی بود، که یک لحظه می‌گذشت و این قلب، که ریب می‌زند از همان یک لحظه، هنوز. «ریب‌زدن» را تو دستِ‌کم می‌دانی که چی ست. دست‌های‌ات «ریب‌زدن» را احساس کرده‌اند در خود، گوش‌های‌ات شنیده‌اند. گفته‌بودم‌ات قلب‌ام را وقتی دوست‌دارم که ریب می‌زند؛ وقتی که دنیای من پَرهیبی می‌شود و در تو، در پَرهیبِ تو فرو‌می‌رود. و امروز قلب‌ام را دوست‌دارم. دوست‌دارم همین‌جور ریب بزند، بزند، بزند، تا... دیگر، به‌نا‌گاه، به‌نا‌گاهی که گاه‌اش خیلی وقت است گذشته، نزند دیگر.

و نمی‌دانی چه‌قدر دل‌ام می‌خواست و می‌خواهد من بودم و تو، و دریدگیِ وقاحتِ حضورِ مزاحمِ هیچ دیگری‌ای نبود، تا پا‌های‌ام جرأت می‌کرد و پیش می‌آمد، تا زبان‌ام جرأت می‌کرد و می‌گفت‌ات که: «نگاه‌کن! ریب می‌زنم هنوز، هنوز، بعد از گذشتِ دو‌سال‌و‌اندی (از‌روی تقویمِ سنگین‌گذرِ تمامِ این روز‌ها، که خفه می‌کند آدم را)!»، تا دست‌ام جرأت می‌کرد دست‌ات را بگیرد و بگذارد‌ش روی من، روی پوست و استخوانِ من، روی پوست و میله‌های استخوانیِ قفسه‌ی سینه‌ام، تا قلب‌ام جرأت می‌کرد و در حضورِ تو، در حضورِ پُر‌هیبِ تو، ریب می‌زد، تا ریب‌زدن را، یک بارِ دیگر هم که شده، لمس کنی، تا من، یک بارِ دیگر هم که شده، در تو، در دست‌های تو، ریب بزنم...

امّا نمی‌شد. نشد. مدنیّت، هم‌چنان اهلیّتِ زمینه‌ی حضورِ نرمالِ لب‌خند‌زنانِ دیگران بود و لا‌بدّ، وقاحت، «نا‌هم‌سازیِ» خشم‌گینِ قلبی در‌به‌در و وحشی بود، که ریب می‌زد و ریب می‌زند هنوز. نه، من «هم‌ساز» نبودم. «هم‌ساز» نبوده‌ام هرگز. «توفانی» ست در من، که کَنده‌می‌شود هر لحظه از لا‌به‌لای لابیرنت‌های درون‌ام و «توفانی» ست در پیچا‌پیچ‌های من، که می‌خواهد شُرّه کند هر لحظه از لا‌به‌لای میله‌های استخوانیِ قفسه‌ی سینه‌ام. «توفانی» ست در من؛ «توفانی» که من ام. و «توفان» را نمی‌توانستم در «هم‌گونیِ» خوش‌حال و اهلیِ مدنیّتِ دیگران، حلّ کنم، فرو‌ببَرم، سر‌پوش بگذارم، بشوم اهلی، رام (شاید چنان‌که تو می‌خواستی همیشه): بیننده‌ای در میانِ بینندگان، «سلام‌و‌احوال‌پُرسی»‌کننده‌ای در میانِ «سلام‌واحوال‌پرسی»‌کنندگان، لب‌خند‌زنی در میانِ لب‌خند‌زنندگان، «چه می‌کنی؟»‌گوینده‌ای در میانِ «چه می‌کنی؟»‌گویندگان و آخر‌سر، «خدا‌حافظی»‌کننده‌ای در میانِ «خدا‌حافظی»‌کنندگان. نه، من «هم‌ساز» نبودم. همان به‌تر بود که دیوانگی و وحشی‌گریِ «نا‌هم‌ساز»‌م را بر‌دارم و گم شوم، گم شوم در پرهیبِ تو و ریب‌زدن‌های خود‌م، گم شوم در «توفانِ» من، که در من به‌پا بود، گم شوم... و شدم. گم شدم در «توفانِ» خود‌م.

(می‌لرزم. ریب می‌زنم هنوز و می‌لرزم. می‌لرزم و تب کرده‌ام. بیش‌تر توانِ نوشتن نیست. فقط، می‌خواهم آخرین شعر‌م را بنویسم برای‌ات. گم که شده‌بودم، این آخرین شعر هم‌راه‌ام بود و خواندم‌ش. دست و دل‌ام به شعر نرفته بعد از این شعر، لا‌اقلّ تا هنوز که. نمی‌دانم چرا، ولی می‌خواهم این آخرین شعر را این‌جا بنویسم برای‌ات. شاید به‌یادِ آن روز‌ها، که اوّلین شنونده‌ی شعر‌های‌ام بودی (که البتّه هیچ نمی‌دانم، بودی هرگز؟! می‌شنیدی هرگز؟!). شاید برای‌آن‌که، شاید، دست و دل‌ام دو‌باره برود به شعر. نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. می‌لرزم...)

 

جمعه، 5 اسفندِ 90

 

من چسب می‌شوم به هم... به همین تمامِ «تو رفته‌ای»‌های انکار‌نا‌پذیر. (برای تو، بازی‌گرِ همیشه دومِ صحنه‌های ممنوعه!)

هلنی در کار نیست، هلن همان مبارزه به‌خاطرِ هلن است. «نیکوس کازانتزاکیس»

و با احترام به جوزپّه تورناتوره و انّیو موریکونه!

 

چسب می‌شوم به هم

تمامِ نگاتیو‌های ممنوعِ خاطرات را

[به‌خاطر‌ت؛

به‌خاطره‌ی تو،

که تِِرکانده‌ای تمامِ خاطرات را

به خطّی بی‌خطر-

به صورتِ من،

که می‌کِشی و می‌کِشانی‌ام

به جنون-

می‌کُشانی‌ام

به‌جنون-

می‌کُشانی‌ام

...

تو رفته‌ای؛

تو از تمامِ همین میدانکِ دیوانه‌ای که من ام،

تو از تمامِ خیابان‌های همین مترو‌پلیسِ سر‌در‌گمِ اشباحِ در‌به‌درِ مبهم،

بی هیچ شبهه‌ی شباهتی...

تو رفته‌ای- «مشخّص و محکم».

 

«مقدادِ گلشنی»- 12 شهریورِ 90

 

پس‌نوشت (برای وبلاگ): بخشِ «نظراتِ» این پُست را می‌بندم. نظر نمی‌خواهم؛ مخصوصن از آن‌ها که می‌آیند و نظر می‌دهند: «سرد‌ش کرده‌ای رفیق!» و بعد (در واقعیّتِ دنیای واقعی) که سراغ می‌گیری از‌شان، نه نشانی از رفاقت می‌بینی و نه از گرما! گروسِ عبد‌الملکیان شعری داشت بدین‌مضمون: «به شانه‌ام زدی/که تنهایی‌ام را تکانده‌باشی./به چه دل خوش کرده‌ای؟!/تکاندنِ برف/از شانه‌های آدم‌برفی؟!!!» خراب‌تر از آن ام که تلنگری بازی‌گوشانه به تنهایی‌ام بزنید و بروید. پس، لطفن از بخشِ «نظراتِ» پُست‌های دیگر استفاده نکنید برای نظر‌دادن در‌باره‌ی این پُست. واقعن نیستید. پس، بگذارید تنها باشم، لطفن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 12:4  توسط مقداد 

ویژگی‌های مطلب:

نام: وقتی همه دروغ می‌گویند. (وجهِ سیاسیِ قرائتِ بنیامین از پارادوکسِ «دروغ‌گو»)

نویسنده: صالحِ نجفی

تاریخِ انتشار: 26 مردادِ 88

منبع: سایتِ «رخ‌داد»

آدرس در هامون: http://bigaane.blogfa.com/page/ne18.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 12:38  توسط مقداد  | 

800x600

ویژگی‌های مطلب:

نام: مغازه‌دزد‌های جهان! متّحد شوید!

نویسنده: اسلاوُی ژیژک

بر‌گرداننده: حمیدِ پرنیان (بر‌گردان در جا‌هایی اصلاح شده‌است!)

منبع: سایتِ «رادیو زمانه»

آدرس در هامون: http://bigaane.blogfa.com/page/ne17.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 17:19  توسط مقداد  | 

ویژگی‌های مطلب:

نام: ما همه هیچ

نویسنده: صالحِ نجفی

زمانِ نگارش: 6 تیرِ 88

منبع: سایتِ «رخ‌داد»

آدرس در هامون: http://bigaane.blogfa.com/page/ne16.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 12:13  توسط مقداد  | 

ویژگی‌های مطلب:

نام: فرهنگ، توحّش، سیاست؛ چه‌چیزی را باید جدّی گرفت؟ (پاسخی به «چرا باید رژیمِ اسلامی را جدّی گرفت؟»)

نویسنده: امیدِ مهرِگان

زمانِ نگارش: 4 آبانِ 88

منبع: سایتِ «رخ‌داد»

آدرس در هامون: http://bigaane.blogfa.com/page/ne15.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 17:49  توسط مقداد  | 

ویژگی‌های مطلب:

نام: مصاحبه با حمیدِ دباشی

مصاحبه‌گر: مینا خانلر‌زاده

تاریخِ مصاحبه: تابستانِ 89

منبع: سایتِ شخصیِ شاهینِ نجفی

آدرس در هامون: http://bigaane.blogfa.com/page/ne14.aspx

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:10  توسط مقداد  | 

در پاس‌داشتِ زن، سوژه‌ی «سیاسیِ» سیاست

 

برای من، در سالی که گذشت و می‌گذرد، سه روز ارزشِ بر‌سرِ خونِ خود ایستادن را داشت و دارد: بیست‌و‌پنجمِ بهمن، دهمِ اسفند و هفدهمِ اسفند. بیست‌و‌پنجمِ بهمن را پشتِ سر گذاشتیم؛ روزی که پیام‌های امید‌وار‌کننده‌ای را با خود به‌ارمغان آورد؛ روزی که ما، مردمِ این‌جا و اکنون، بارِ دیگر «مردم‌بودنِ» خود را به‌نحوی کم‌نظیر به اثبات رساندیم؛ روزی که بارِ دیگر نشان‌دادیم که «ما محکوم/حاکم ایم به پیروزی.» روزی که برای من نوید‌بخشِ پیروزی‌ای بس شعور‌مندانه هم هست (شور که پای ثابت است گویا). دهمِ اسفند را نیز پشتِ سر گذاشتیم؛ روزِ ادای دِین به «ره‌بر‌خواندگان»ی که با‌وجودِ ضعف‌های بسیار در «ره‌بری»، امّا به‌هر‌حال، ایستاده‌بودند؛ اگر‌چه بسی عقب‌تر از ما، ولی ایستاده‌بودند. و آن روز ندایی درونی بود که (با‌وجودِ پای «ناقص»ی که از درد امان‌ام را بریده‌بود،) فرمان‌ام می‌داد: «تا جایی که پای‌ات اجازه می‌دهد، باید‌بایستی!» و خوش‌بختانه پای‌ام بالاخره اجازه داد، ولی متأسّفانه جا‌پایی برای ایستادن نیافتم!

سومین روز هفدهمِ اسفند است.

جنبش در سالِ گذشته، بی‌اعتنا و کور، از این روز گذشت و دل خوش کرد به چهار‌شنبه‌سوری. ما پارسال اهمّیّتِ روزی این‌چنین «سیاسی» را نا‌دیده گرفتیم و «روزِ جهانیِ زن» در بی‌اعتناییِ ول‌انگارانه و کاهلانه‌ی ما گذشت، گذشت تا چند روز بعد‌ش، در چهار‌شنبه‌سوری، یکی از احمقانه‌ترین کنش‌های سیاسی-مبارزاتیِ تاریخ را به‌نامِ خود سند بزنیم و ترقّه‌های‌مان را بترکانیم! وادامه‌اش شد رونقِ (نسبیِ) سیزده‌به‌در و کم‌رونقیِ روزِ معلّم و روزِ کار‌گر (هر‌چند، باز به‌لطفِ «رسم»ی‌بودنِ روزِ معلّم برای نظمِ حاکم و آویزان‌کردنِ روزِ کار‌گر به روزِ معلّم، باز وضع به‌تر بود از روزِ زن! گُه بگیرد این رسمیّتِ لجن‌در‌مال را و «وضعِ به‌تر»ی که می‌سازد!). امسال هم، این روز -گمان‌می‌کنم به‌دستِ برخی مثلن تحلیل‌گرانِ مثلن هم‌سو با جنبش- در لفّافه‌ی نامی به‌ظاهر با‌شکوه و پر‌صلابت، امّا به‌واقع بی‌معنی و لوس پیچیده‌شده‌است: «سه‌شنبه‌های اعتراض»! تحلیل‌گرانی که جشنِ‌تولّد‌گرفتن برای موسوی و جشنِ‌چهار‌شنبه‌سوری‌بر‌گزار‌کردن، برای‌شان به‌ترین انتخابِ در‌بر‌دارنده‌ی زمینه‌های مناسب برای به‌صحنه‌آمدنِ «آکسیون»‌های سیاسی ست و سر‌شار از سویه‌های سیاسی-مبارزاتی! و گویی به‌نا‌چار، وقتی که دیده‌اند «روزِ جهانیِ زن» نیز «اتّفاقن» سه‌شنبه است و باز هم «اتّفاقن» سه‌شنبه‌ای ست میانِ این دو سه‌شنبه‌ی «مهمّ» در تاریخِ مبارزاتِ سیاسیِ بشری (!)، این روز را هم، در برنامه‌ی «سه‌شنبه‌های اعتراض» گنجانده‌اند: «سگ خورد!»

من امّا، با ابرازِ خوش‌حالی از این‌که ما امسال -هر‌چه باشد،- بینا‌تر شده‌ایم، این سه‌شنبه را مستقلّن به نامِ «روزِ جهانیِ زن» (به‌نمایندگی از «انسان» به‌طورِ عامّ) می‌شناسم و سعی در پاس‌داشتِ آن خواهم‌داشت و بر‌اساسِ این نام، برای شرکت در راه‌پیماییِ روزِ هفدهمِ اسفند، بر‌سرِ خونِ خود می‌ایستم، گر‌چه، امید‌وار ام خون‌ام نریزد!

 

«مقدادِ گلشنی»- 14 اسفندِ 89

 

صرفن بعد‌نوشت: اصلِ مطلب امّا، مقاله/یاد‌داشتِ زیر است در‌باره‌ی فمینیسمی که آن را در‌مقابلِ «فمینیسم‌نامیده»‌های رایج در ایران، فمینیسمی «سیاسی»، انسانی و واجدِ‌ارزش یافته‌ام. هر‌چند، نکاتی در این مقاله/یاد‌داشت هست که خود‌م نمی‌پسندم و جا برای نقد هم که همیشه هست. بگذریم. دعوتِ‌تان می‌کنم به خواندن:

 

ویژگی‌های مطلب:

نام: زن: سوژه‌ی حسّاسِ سیاست

نویسنده: بارانه عمادیان

تاریخِ انتشار: 12 آذرِ 88

منبع: سایتِ «رخ‌داد»

آدرس در هامون: http://bigaane.blogfa.com/page/ne13.aspx

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 18:0  توسط مقداد  | 

یه مدّت نیرو‌های انقلابی مشغولِ پایان‌نامه بودن و بی‌خبر از دنیا و ما‌فی‌ها، دنیا بلبشو شده. دیشب یه لحظه تلویزیونو روشن کردم، می‌بینم تونس -از‌قبل کمی در جریان بودم که- چنان است و مصر چنین است و -بعدن، گویا. این دیگه ربطی به منبعِ خبر‌گیریِ بنده (صدا‌و‌سیمای جمهوریِ اسلامی) نداره!- اخباری از یمن و اردن و عمّان در راه است و ... مایه‌ی شرم‌ساری. شرم‌ساریِ خود‌م رو می‌گم. نباید -به‌هیچ‌بهانه‌ای- این‌قدر غافل باشم.

گفته‌بودم تا اطّلاعِ ثانوی نخواهم‌نوشت در این وبلاگ. هنوز هم در‌موردِ اطّلاعِ ثانوی تصمیمِ جدیدی نگرفته‌ام. این‌ها هم که نوشتم، پر‌حرفی‌هایی بود مقدّمه بر اطّلاعیّه‌ای، که -نه به‌زبانِ رسمی- چنین است: تزِ کار‌شناسیِ ارشدِ بنده با عنوانِ «روایت‌شناسیِ کلیله و دمنه»، بالاخره به سر‌انجامی (سر‌آغازی البتّه؛ کار باید، باید ادامه یابد!) رسید. جلسه‌ی دفاع قرار است روزِ دو‌شنبه، 18 بهمنِ 89، ساعتِ 15، در دانش‌کده‌ی ادبیّاتِ دانش‌گاهِ علّامه بر‌گزار شود. اگر احساس کرده‌اید این اطّلاعیّه به‌مثابه‌ی دعوتی ست، اشتباه احساس کرده‌اید! میز‌بان نیستم که دعوت کنم. اگر کسی ارزشی قائل بود و نیز توانست از درِ دانش‌کده بگذرد (من هم در حدّی هم‌یاری در این زمینه خواهم‌داشت. ولی چون شرایطِ حراستِ دانش‌کده معلوم‌ام نیست، هیچ قولی نمیتوانم‌بدهم.)، من با امتنان در‌خدمت ام، و‌گر‌نه...

(درِ‌گوشی بگویم که: روی‌کردِ من در این تز -تا این لحظه- روی‌کردِ انتقادیِ ساختار‌گرایی و روی‌کردِ انتقادی به ساختار‌گرایی بوده‌است. همان «روی‌کردِ انتقادی» می‌گفتم، خود‌م را خلاص می‌کردم خب!)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 12:30  توسط مقداد  | 

چند سال پیش در روز‌نامه‌ای احتمالن، گفت‌و‌گویی می‌خواندم با عزّت‌اللهِ انتظامی. پرسیده‌بودند (نقل به‌مضمون): «از بازی در سریالِ تلویزیونی راضی اید؟» گفته‌بود (باز هم نقل به‌مضمون): «حالِ آدم به‌هم‌می‌خورَد وقتی بازیِ خود‌َش را در تلویزیون می‌بیند: می‌بیند که پیشِ پای معشوق زانو‌زده و دارد‌می‌گرید، و از زیرِ این تصویر جمله‌ای می‌گذرد ترغیب‌کننده به خریدِ پفک‌نمکیِ مثلن «مینو»!» (آقا عزّت البتّه بیش‌تر توانا بود به کنترلِ اعصاب‌اش و در‌نتیجه گفتار‌َش.)

این شعر -تا اطّلاعِ ثانوی (تنها از‌این‌جهت که هیچ چیز برای‌ام نمی‌تواند از گمان فرا‌تر‌رود.)- آخرین شعرِ وبلاگِ «هامون» خواهد‌بود، و شاید آخرین مطلب (اگر ضرورتِ اضطراری پیش نیاید چنان طاقت‌سوز که آن‌قدر طاقت‌ام را طاق کند تا در بو‌الهوسیِ غیرِ‌انسانی و موهنِ این فضای مجازی به‌دنبالِ چه و چه بگردم، دو‌باره بگردم. و اگر... و اگر نفهمیدم که اشتباه کرده‌ام.).

خوش باشید!

 

راستی، پس‌نوشت: 21 آذر است. چیز‌هایی مبارک، یکی‌ش زاد‌روزِ احمدِ شاملو!


فراقی (وقتی که نیستی...)

«سپیده که سر‌بزند،/نخستین روزِ روز‌های بی‌تو آغاز‌می‌شود...»

منوچهرِ آتشی

 

سپیده که سر‌بزند،

... هیچ اتّفاقِ تازه‌ای نیفتاده‌است،

تنها من ام،

کِز‌کرده در‌حوالیِ مقدادِ گلشنی.

 

«مقدادِ گلشنی»- 20 آذرِ 89- حوالیِ نیمه‌شب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 12:17  توسط مقداد  | 

اواخرِ هفته‌ی گذشته در روز‌نامه‌ی «شرق» خواندم که برای اراذل‌و‌اوباش‌[نامیدگان] حکمِ «محاربه» خواهند‌برید...

 

ویژگی‌های مطلب:

نام: به شور‌آبادی‌ها

نویسنده: روز‌بهِ کریمی

زمانِ نگارش: 6 مردادِ 88

منبع: سایتِ «رخ‌داد»

آدرس در هامون: http://bigaane.blogfa.com/page/ne11.aspx

 

ویژگی‌های مطلب:

نام: آن‌ها که بیرون «نا»‌بود شده‌اند.

نویسنده: روز‌بهِ کریمی

زمانِ نگارش: 2 بهمنِ 87

منبع: سایتِ «رخ‌داد»

آدرس در هامون: http://bigaane.blogfa.com/page/ne12.aspx

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 12:33  توسط مقداد  |