گفتوگو با پروفسور دباشی- مینا خانلرزاده- شهریورِ 89- منبع: سایتِ شخصیِ شاهینِ نجفی
پروفسور حمیدِ دباشی، استادِ مطالعاتِ ایرانشناسی و ادبیّاتِ تطبیقیِ دانشگاهِ کلمبیا در نیویورکِ آمریکا را، بهجرأت میتوان از معدود روشنفکرانی دانست که اهلِ خطر هستند. اصولن، در تاریخِ روشنفکریِ ما، اندیشهورزان گرفتارِ نوعی از ترس برای بیانِ تفکّراتِشان بودهاند که الزامن ربطی به حکومتها نداشتهاست، بلکه نوعی همرنگشدن با عموم و تفکّرِ غالب در جامعه بودهاست. فیلسوف و جامعهشناسِ راستین، درنظرگاهِ من، آن کسی ست که باور و شناختِ خویش از جهان و اجتماعِ بومیِ خویش را بیپرده و بدونِملاحظه منتشر کند. تاریخ و اَرِنجِ اندیشه در غربالِ آن، ثابت خواهدکرد که آن دیدگاه تاچهمیزان واقعگرایانه بودهاست. من با افتخار پروفسور دباشی را معلّمِ خویش میدانم.
خانلرزاده: جنبشِ سبز باوجودِ اینکه از فداکاریهای مردمِ عادی در خیابان، زندانها و بازداشتگاهها شکل گرفته و این میان بعضی از اصنافِ کارگریِ درونِ ایران، جنبشِ زنان و ... خواستههایشان از جنبشِ سبز را تعریف کردهاند، امّا هنگامِ توضیحِ چیستیِ جنبش ویا بیانِ خواستههای جنبش، مردم حضور ندارند و اغلب گروهِ سیاسیِ «اصلاحطلبانِ دینی»، که تا همین چندی پیش شقّی از حکومت بودند، هویّتِ جنبش و خواستههای آن را تعریف میکنند و حتّا برای کُشتهشدههای جنبش، هویّتِ سیاسی تعریف میکنند. درواقع، در یک فرآیندِ غیرِدموکراتیک، رأیهای مختلفِ مردم نادیده گرفتهمیشوند و عدّهای به تعریفِ جنبش و خواستههای، مردم بیتوجّه به عقایدِ مختلفِ موجود در جنبش، میپردازند. درواقع، اخیرن کمکم از گوشهوکنار میشنویم که عدّهای در درونِ جنبش میپرسند: «پس رأیِ من کو؟ پس چرا ما را بازی نمیدهید؟ بهنظرِ شما، دلیلِ این بازتولیدِ «خسوخاشاک»پنداریِ مردم در درونِ جنبش چی ست و چهطور میتوان با آن مقابله کرد؛ طوری که حامیانی که برای جنبش مایه گذاشتهاند و از مردم حتّا بیش از توانِشان حمایت کردهاند (مانندِ آقای میرحسینِ موسوی و کرّوبی)، لطمه نبینند و همزمان، از آسیبهای درونِ جنبش هم انتقاد شود؟ باتوجّه به اینکه خودسازماندهیکردنِ مردم در فضای بستهی سیاسیِ کنونی ممکن نیست و هزینهی عضویّت در سندیکاهای مستقلّ، بسیار سنگین ویا ناممکن است، چهطور مردم میتوانند جنبشی که برایاش از تن و خونِ خود بها پرداخت کردهاند را به دست بگیرند و اهدافِشان را مستقلّ از طبقهی حاکم، چه شقِّ اصلاحطلب و چه شقِّ اصولگرا، در اصنافِ مختلف مطرح کنند؟
دباشی: سؤالِ بسیار خوبی ست، ولی قبل از جواب، بایدبگویم که من یکی از خوانندگانِ پروپاقرصِ وبلاگِ تو و دیگر مقالهها و مصاحبههای تو هستم (چه بهفارسی، چه بهانگلیسی) و تو را یکی از دلیرترین و مترقّیترین متفکّرینِ نسلِ خودت میدانم. در شرایطی که بسیاری از روشنفکرانِ عقبماندهی بهاصطلاح چپ، چه ایرانی، چه عرب و مسلمان و چه امریکایی و اروپایی، از پشتیبانی از جنبشِ آزادیخواهیِ مردمِ ما اِبا دارند (و حتّا، با بیشرمی، برعلیهِ آن مقاله مینویسند و سندِ بیسوادی و فسادِ فکریِ خود را برای آیندگانِ ما بهدستمیدهند)، که -بهزعمِ آنها-: مبادا در جبههی مبارزه با امپریالیسم خدشه بیاید، تو، با جرأت و خلّاقیّتِ نظری، نشاندادهای که هم میتوان با ظلم و ستمِ محلّی و موضعی مبارزه کرد و هم نظامِ ستمگرِ سرمایهداریِ جهانیشده و عواقبِ امپراتوری و استعماریِ آن را موردِانتقادِ بیقیدوشرط قرارداد. حتّا از این هم میشود جلوتر رفت و به این حقیقت واقف بود که در این سیستمِ جهانیشده، مبارزه با ستمِ سرمایه، در هر جبههای، درواقع مبارزه با کلِّ منطقِ عملکردِ آن است. خواندن و دنبالکردنِ فعّالیّتها و نوشتههای دلیرانهی تو، برای من بسیار موجبِ دلگرمی و امیدواری ست که: نوعی تفکّر و عملکردِ چپِ مترقّی، همچنان باتوشوتوان، در ذهن و زبان و فرهنگِ سیاسیِ نسلِ جوانِ ما زنده و خلّاق است. تو یکی از بهترین نمونههای این واقعیّت هستی که: خوشبختانه سی سال «انقلابِ فرهنگی» و تصفیهی دانشگاهی و سعی در تحمیقِ سیستماتیکِ یک نسل، با مخدوشکردنِ فرهنگِ سیاسی و سرکوبکردنِ فرهنگِ جهانشهریِ ما در جمهوریِ اسلامی، ازبیخوبن بینتیجه بودهاست. حالا این تازه اوّلِ کار است؛ «باش تا صبحِ دولتاش بدمد!»
و امّا درموردِ سؤالِ شما، مثلِ هر سؤالِ خوبِ دیگری، جواباش در آن مستتر است. ولی من ازمنظرِ دیگری به قضیه نگاهمیکنم و اصلن معتقد نیستم که بهقولِ تو «هنگامِ توضیحِ چیستیِ جنبش ویا بیانِ خواستههای آن، مردم حضور ندارند.» چنین نیست. حضور دارند. باید آنها را دید و زیاد این فرمایشاتِ حضّارِ بهقولِ خودِشان اصلاحگرا ویا اصولگرا را جدّی نگرفت. تو، درواقع، به اینقبیل اشخاص بیش از حدِّشان اهمّیّت و اعتبار میدهی. کسانی مثلِ آقای عطاءاللهِ مهاجرانی و اعوان و انصارِشان، که مرتّب مقاله مینویسند و سخنرانی میکنند و برای جنبشِ آزادیخواهیِ مردمِ ما خطّونشان میکِشند و شرطوشروط میگذارند تا از قِبَلِ آن خطّکِشیها، درواقع، بهعبث خودِشان را در صفِ اوّل و متقدّمِ آن تصوّر کنند و برایاش «اتاقِ فکر» بهقولِ خودِشان درست کنند، ظاهرن از الفبای درکِ جنبشهای اجتماعیِ تاریخساز، غافل و بیخبر اند. اصلن در حدِّ این اشخاص ویا هیچ شخصِ دیگری نیست که برای یک جنبشِ عظیمِ اجتماعی، حدّ یا حدود بگذارد. جنبشهای اجتماعی منطق و ریطوریقای اجتماعیِ مبتنیبر خِردِ جمعیِ خودِشان را دارند. کارِ اینها، در عالمِ طبیعت، مثلِ این است که بخواهند در مسیرِ یک سیل یا یک بهمن، دیوار و مرز بگذارند. البتّه آدمِ بیکاری ممکن است بخواهد از اینقبیل کارهابکند، ولی منطقِ طبیعیِ یک سیل یا یک بهمن بهدنبالِ کارِ خودش هست. چیستیِ جنبشهای اجتماعی هم، همینطور است؛ در متنِ خودِ جنبش مستتر است و نه در روایاتی که فرض کن آقای مهاجرانی ویا آقای شریعتمداری (دو روی یک سکّهی واحد) از آن به دست میدهند. یکی آن را ادامهی اصلاحات و مدافعِ ولایتِ فقیه و دیگری آن را فتنه میداند؛ یعنی درحدِّ توانِ محدود و مسدودِ خودِشان. وظیفهی ما، مردم، نه وقعنهادن به اینقبیل اشعارِ بیسروتهِ صدتایکغاز، که درواقع، تشریکِ مساعی در کشف و شهودِ (و نه خلق و اختراعِ) آن منطقِ درونیِ این جنبش است. این کشف هم، کارِ یک نفر و دو نفر و یک روز و دو روز نیست، مستلزمِ خَلقِ تدریجیِ خردی جمعی و منتجّهی استمرار در عمل و فکر و نیز حضور و همدلی و همفکری با ضعیفترین (و درعینِحال قویترین) عناصرِ متشکّلهی آن است؛ یعنی دقیقن همان اصنافِ کارگری ویا جنبشِ زنان، که تو از آنها نام بردی. بنابراین، سؤالِ ما اصلن و ابدن این نیست که «پس چرا ما را بازی نمیدهید؟» اینها اصلن که هستند که مردمِ ما را بازی بدهند یا ندهند. مردمِ ما با یک سؤالِ سادهی «رأیِ من کو؟»، نهتنها اینها را از بازی بیرون انداختهاند، بلکه قواعدِ بازی را هم، تغییر دادهاند و دقیقن هم بههمیندلیل، آنها هول کردهاند که برگردند و خود را نهتنها دوباره بازی بدهند، بلکه حتّا قوانینِ بازی را هم، برای ما تعیین کنند، که کور خواندهاند. از اینقبیل اتّفاقات هم، در طولِ یک جنبشِ اجتماعی زیاد است. آقای عطاءاللهِ مهاجرانی که هیچ، امروز حتّا سناتور مککین هم، دستبندِ سبز گذاشته و روی یک نیمکت، با آقایِ عبّاسِ میلانی و آذرِ نفیسی، در کنفرانسِ «ند»، با هم دارند «یارِ دبستانی» و چهبسا حتّا «سراومد زمستون!» میخوانند. اینکه نشد دلیل که یک جنبشِ تاریخی را «نیوکانهای» امریکایی و مستخدمینِ ایرانیِشان دارند از ما کِشمیروند. نمیروند، نمیتوانندبروند. تاریخ، بهقولِ پیرِ مورّخِ خردمندِ خراسانیِ ما، بیهقی، «به راهِ راست رود». ولی برخلافِ این خانمها و آقایانِ بیکاره، در جریان و متنِ اصلیِ جنبش، آقایان میرحسینِ موسوی و کرّوبی و خانمها زهرا رهنورد و شیرینِ عبادی (در میانِ میلیونها مرد و زنِ دلیرِ دیگر)، تا اینجای کار را با شهامت و با درکِ صحیحِ مسؤولیّتِ تاریخیشان، درپیِ مطالباتِ مردمِ ما ایستادهاند و علیرغمِ هر نقشی که بعضی از آنها در گذشتهی نکبتبارِ این جمهوریِ جائر داشتهاند، امروز نامِ نیکی از خود در تاریخِ ما ثبت میکنند. بنابراین، ما اصلن نباید نگرانِ «بازتولیدِ خسوخاشاکپنداریِ مردم در درونِ جنبش» باشیم. ما خسوخاشاک نیستیم، انسان ایم و میخواهیم شهروندِ محقّ به حقوقِ شهروندیِ خود در یک جمهوریِ سالم باشیم. ما باید چهارچشمی خودِ جنبش را بپاییم و از نمایندگانِ سمبلیکِ آنها، آقایان موسوی و کرّوبی، حمایتِ منطقی و مستدلّ و دموکراتیک کنیم. از ایننوع طرفداریِ دموکراتیک هم، آقایان موسوی و کرّوبی نهتنها ضعیف نمیشوند، بلکه هر روز از روزِ قبل از حمایتِ مشروط و وسیعتری برخوردار میشوند. این برخورداری هم، همیشه مشروط و منوط به عملکردِ دموکراتیکِ خودِ آنها ست. چونکه ما خوشبختانه در این مرحله از رشدِ فکری و اجتماعی و سیاسیِمان، از کیشِ شخصیت و از ضریحبستن به مقابرِ امامزادهها (که در جای خودش هم، امری بسیار محترم و معتبر است،) عبور کردهایم؛ علیرغمِ اینکه بعضی از طرفدارانِ این آقایان، گویی در مرحلهی کودکانهای از پدرسالاریِ مزمنِ فرهنگِ ما متوقّف شده و همچنان از آنها «رهبر» میسازند. ایشان اگر رهبر هم باشند، از نوعِ رهبریِ جنبشهای دموکراتیکِ مشروط و گذرا هستند و نه رهبری از نوعِ جنابِ ولایتمدارِ آیتالله خامنهایِ ولیِّ فقیهِ جمهوریِ اسلامی. اگر ما حواسِمان نباشد، از همین نمایندگانِ دموکراتیک و نمادینِ جنبشِ سبز، همین آقایانِ اصلاحگرا، باز هم یک نادرشاهی، شاهاسماعیلی، چیزی درمیآورند. در کمالِ ادب و احترام نسبتبه آقایان موسوی و کرّوبی، که دلیرانه پای مطالباتِ بهحقِّ مردمِ ما ایستادند، از استحالهی آنها به رهبرانِ ضدِّدموکراتیک و کاریزماتیک باید برحذر بود و برحذر داشت. بنابراین، در جوابِ سؤالِ اساسیِ تو، که: «چهطور مردم میتوانند جنبشی را که برایاش از تن و خونِ خود بها پرداخت کردهاند، به دست بگیرند و اهدافِشان را مستقلّ از طبقهی حاکم، چه شقِّ اصلاحطلب و چه شقِّ اصولگرا، در اصنافِ مختلف مطرح کنند؟»، جوابِ من حضورِ عملی و نظری در صحنهی عمل و در میدانِ ساخت و پرداختِ این جنبش و ابتکارِعمل را همچنان دردستداشتن است. یادتباشد تعدادِ مردمِ ما و تعدادِ استادانِ دانشگاه، روشنفکران، هنرمندان، فعّالینِ حقوقِ بشر، فعّالینِ حقوقِ زنان، فعّالینِ حقوقِ کارگران، فعّالینِ دیگرباشان، روزنامهنگاران و بلاگرهای ما، از این قومِ محدودِ انحصارگرا و استبدادزدهی استبدادگرا، بسیار بیشتر است. ما فقط باید حواسِمان متوجّهِ توانهایمان باشد و بیخود به آنها پُر بها ندهیم و از همه مهمّتر، به ماهیّتِ فرافردی و فراایدهئولوژیکی در ذاتِ اجتماعی و تاریخیِ جنبشِ سبز واقف باشیم!
خانلرزاده: بعضی از تحلیلگرانِ اصلاحطلب عنوان میکنند که چون جنبشِ سبز از انتخاباتِ سالِ هشتادوهشت شروع شدهاست، که در آن، مردم به آقای موسوی رأی دادهبودند، و اصلاحطلبانِ بسیاری پس از انتخابات دستگیر شدهاند، پس این جنبش، اصلاحطلبیِ دینی ست. درواقع، در این دیدگاه، تاریخ از بیستودومِ خردادِ هشتادوهشت آغاز میشود. حتّا اخیرن، در مقالهای گفتهشدهاست مردمی که به جنبش، بعد از انتخابات پیوستند، در باورهایشان نسبتبه جنبشِ سبز، تجدیدِنظر کردهاند. گویی که جنبشِ سبز ازابتدا همان چیزی بوده که گوینده در نظر دارد. یا اخیرن آقای مهاجرانی شرایطی برای عضویّت در جنبشِ سبز تعیین کردهاند. دلیلِ چنین خشونتهایی چی ست؟ درواقع، چنین رفتارهایی همان سنّتِ حذف و نادیدهگیریِ رأیهای مختلفِ مردم یا رأیسازی برای مردم است که اتّفاقن جنبشِ سبز، برای مقابله با چنین خطّکِشیها و غیرِخودیسازیهایی شکل گرفتهاست. دلیلِ این رفتارِ متناقض چی ست که عدّهای شعارِ تکثّرگرایی میدهند، ولی همزمان ادّعا میکنند که نقطهی اتّصالِ مردم ازدیدگاههای مختلف، تبعیّت از گفتمانهای ایشان یا همان اصلاحطلبیِ دینی ست؟ تأثیرِ چنین گفتمانهایی بر جنبشِ سبز چه خواهدبود و چهطور میتوان با این گفتمانها مبارزه کرد، بهطوری که دوباره در دامِ دیگریسازی یا غیرِخودیسازی نغلتیم؟
دباشی: جنبشِ سبز از خیزشِ دانشجوییِ هجدهِ تیر، از اوّلین تظاهراتِ زنان علیهِ حجابِ اجباری بعد از انقلابِ اسلامی، از مقدّماتِ انقلابِ بهمنِ 57، از «ده شبِ» انجمنِ گوته، از قیامِ سیاهکَل، از ملّیشدنِ صنعتِ نفت، از انقلابِ مشروطه، از جنبشِ تنباکو (...تا کجا میخواهی به عقب برگردیم؟) شروع شدهاست. حافظهی تاریخیِ ما، در انحصارِ هیچ فرقه و نحلهای نیست. تو بگذار اصلاحطلبان یا هر نحله و فرقهی دیگری، این جنبش را جنبشی درجهتِ اصلاحطلبیِ دینی قلمداد کنند. چه اِشکالی دارد؟! لابدّ دینِ منظورِنظرِ آنها، به اصلاح احتیاج دارد که اینچنین فکر میکنند. بالاخره سی سال استبدادِ دینی در یک جمهوریِ اسلامی، لابدّ بعضی از این حضّار را به فکر انداختهاست. باید هم انداختهباشد. ولی مادام که اینها مشغولِ اصلاحِ دینی هستند، جنبشِ سبز، همانطور که تو هم بهتلویح میگویی، امروز آن نیست که یک سالِ پیش بود. مرتّب درحالِ تغییر است و ابعاد و اطرافاش بازتر شده و گسترش پیدا کرده و بیشتر هم گسترش پیدا خواهدکرد. تو اوّلین و آخرین بیانیّهی مهندس موسوی را مطالعه و مقایسه کن. او گامبهگام با این جنبش پیش آمدهاست و اگر هم ادّعایی برای نقشِ رهبریِ او باشد، دقیقن بهدلیلِ همین تواناییِ تغییرِ تدریجی با جنبش است. درموردِ آقای مهاجرانی ویا هر شخصِ دیگری، تا آنجایی که من یادممیآید، اسمِ ایشان جزوِ فهرستِ کسانی که ما میتوانستیم به آنها برای ریاستجمهوری رأی بدهیم، نبود. آقای احمدینژاد بود، آقایان موسوی و کرّوبی و محسنِ رضایی بودند، ولی ایشان نبود. از دلِ بحرانِ آن انتخابات هم، این مرحلهی جدیدِ جنبشِ تاریخیِ آزادیخواهیِ ما، بهاسمِ جنبش سبز سرزد و آقایان موسوی و کرّوبی شدند نمایندگانِ سمبلیکِ آن. بنابراین، من اصلن نمیفهمم چرا تو اینقدر چسبیدهای به اینکه ایشان بهخصوص چه گفت و چه کرد. از هیچ کس و هیچ فرقهای مترسک نساز! حواسِ تو را پَرت و ذهنِ تو را مشوّش میکند. ولی ورای این حرف، سؤالِ اصلی تو، درواقع این است که: «دلیلِ چنین خشونتهایی چی ست؟! ... چنین رفتارهایی همان سنّتِ حذف و نادیدهگرفتنِ رأیهای مختلفِ مردم یا رأیسازی برای مردم است، که اتّفاقن جنبشِ سبز، توسّطِ مردم، برای مقابله با چنین خطّکِشیها و غیرِخودیسازیهایی شکل گرفت.» این سؤالِ اصلی ست. دلیلِ این خشونت، ذاتِ استبدادزده و ترسیده و تمامیّتخواهِ نهفقط جمهوریِ اسلامی، که همچنین نوعِ بهخصوصی از اصلاحگرایانِ داخلی و اپوزیسیونِ خارجی ست که آن جمهوریِ جائر، ظرفِ سی سالِ گذشته، خَلق و بازتولید کردهاست و ما باید مثلِ فرار از طاعون، از انواعِ این استبدادزدگیها بپرهیزیم و دربرویم. مهمّترین وجهِ مشخّصهی جنبشِ سبز هم، درواقع همین خصلتِ بریبودن از خشونتِ آن است. ما اگر کمتر به حواشیِ انحصارطلبیِ کسانی که اصلن و ابدن وجههی ملّی برای مردمِ ما ندارند، بپردازیم و بیشتر به عرفان، تأویل، سیاست و زیباشناسیِ جنبشِ سبز توجّه کنیم، با ذاتِ آن خشونت، بیشتر و بهتر مبارزه خواهیمکرد، چنین انحصارطلبیهای کودکانهی عقبافتادهی فرصتطلبانهای، کمتر ما را آزار خواهدداد. میپرسی که: «تأثیرِ چنین گفتمانهایی بر جنبشِ سبز چه خواهدبود و چهطور میتوان با این گفتمانها مبارزه کرد، بهطوری که دوباره در دامِ دیگریسازی یا غیرِخودیسازی نیفتاد؟» من میگویم: تو کمتر به نصفِ خالیِ آن لیوانِ کذایی نگاهکن و بیشتر به نصفِ پُرِ آن. اگر از من میپرسی، بهنظرِ من، چنین گفتمانهای عقبافتادهی ورشکستهای هیچ تأثیری بر جنبشِ سبز نخواهدداشت و درنتیجه هیچ نیازِ مبرمی به مبارزه با آنها نیست؛ چراکه خطرِ دامِ دیگریسازی یا غیرِخودیسازی، ما را تهدید نمیکند، آنها را تهدید کرده و مبتلا ساختهاست. این آنهای اند که مرتّب جانماز آب میکِشند و «دینی و غیرِدینی» میکنند. ما تشویشی در دینداری نداریم، آنها دارند و تا طنابِ کَتوکلفتِ «اسلامی» را گردنِ نحیفِ «جمهوریِ» ما نیندازند، خیالِشان نهفقط از مسلمانبودنِ ما، که گویی از مسلمانبودنِ خودِشان هم، راحت نمیشود. در دینِ ما دینِ آنها جا دارد، در دینِ آنها دین ما، معنی و خودِ ما جا نداریم. مسألهای که خودِ تو را تهدید میکند، آن است که آنقدر به حرفهای کسانی بپردازی که از ذاتِ درحالِشکلگیریِ جنبشِ سبز (یعنی اعادهی فرهنگِ جهانشهریِ ما) بهدور اند، که ذهن و زبانِ خودت شکلِ آنها را بگیرد. بپرهیز از آن روز! خوشحال میشوم وقتی میبینم در فیسبوکات، وسطِ هزار تا مقاله و مطلبِ سیاسی، یکدفعه مینویسی که میخواهی بروی ازروی یک دستورِغذای جدید، غذای جدیدی برای خودت و دوستانات درست کنی ویا شعری از شاهینِ نجفی را ترجمه میکنی. این یعنی زندگی، یعنی گذاشتنِ دست بر نبضِ حیات، یعنی تأسّی به ذاتِ حیاتپرورِ زیبای جنبشِ سبز، که از زمانِ عمرِ خیّام و سهرابِ سپهری، ما خواباش را میدیدهایم، با یک چاشنیِ سعدی و احمدِ شاملو البتّه. بگذار فارسیاش را بگویم: کمتر «جرس» بخوان، بیشتر «بالاترین» را مرور کن! این را بهعنوانِ کسی که خودش در «جرس» مینویسد، به تو سفارش میکنم. آنچه در «جرس» خوب است، خودش خودبهخود به «بالاترین» راه پیدا میکند. ترس از انحصارگراییِ اصلاحطلبان یک فوبیا ست. طبیعی ست ما که مارگزیده هستیم، از هر بندِ سیاهوسفیدی بترسیم. نترسیم! «یک دست جامِ باده و یک دست زلفِ یار»! ما وسطِ میدان ایم. به ضربآهنگِ خودِ جنبش گوش بده، نه به پارازیتهای چپ و راست. البتّه این برنامهی «پارازیتِ» کامبیزِ حسینی و دوستاش، آقای اربابی، را خیلی دوست دارم! این جنبش دارد ذهن و زبان و تفکّر و عملکردِ خودش را پیدا میکند. مالِ ما را هم عوض میکند. کارِ ما یادگرفتن و ازبَرکردنِ سرودِ این جنبش است! تو بدان و آگاه باش کسی که میگوید: «این موسوی نبود که بدانها پیوست، بلکه این آنان بودند که در باورهایشان نسبتبه موسوی و جنبشِ سبز تجدیدِنظر کردند.»، از درکِ صرفِ ماهیّتِ سادهی «دو دوتا چهار تا» عاجز است. کدام یکی از این «دو» تا موسوی ست و کدامیک مردم؟ تو به حاصلِضرباش بچسب و او را در ششوبِشِ محاسباتِ علمِ جبرش به حالِ خودش بگذار!
خانلرزاده: یکی از خطراتی که جنبشِ سبز را تهدید میکند، این است که باتوجّه به بگیروببندهای حکومت و خزیدنِ مردم به خانههایشان برای حفظِ امنیّتِشان، اصلاحطلبهای حکومتی، جنبشِ سبز را به دعوای بازگشتِ اصلاحطلبان به قدرت تقلیل بدهند؛ مانندِ گفتمانی که آقای مهاجرانی اخیرن آغاز کردهاست. این میان حرفهای دلانگیزِ برخی از اصلاحطلبان، ازقبیلِ تکثّرگرایی، دموکراسی، آزادیِ مطبوعات، و همزمان تبلیغ برای بازگشت به دهههای اوّلِ انقلاب و وفاداری به قانونِ اساسیِ فعلی، بهنظر متناقض میرسند و ممکن است سببِ دلسردی، غیرِسیاسیشدن و یأسِ جامعه شوند؛ مانندِ سالهای آخرِ ریاستجمهوریِ آقای خاتمی، که معروف شدهبود که ایشان فقط حرفهای قشنگ که بههیچوجه عملی نیستند، میزند. برای مقابله با چنین تناقضاتی، که سببِ غیرِسیاسیشدن و یأسِ سیاسیِ جامعه میشوند، چه بایدکرد؟ درواقع، بهنظرمیرسد تلاش برای انحصارطلبیِ بعضی از اصلاحطلبان، مانندِ آقای مهاجرانی و همفکرانِشان، ممکن است سببِ جانگرفتنِ همان عقیدهی قدیمی شود که: «ما مردم، در سیاست کارهای نیستیم و سیاسیبودن، تنها، بازیچهیقدرتمدارانشدن است.» در انتها هم، از صحنهی بازی خارجِمان میکنند. دیگر اینکه، حتّا اگر دو شقِّ حکومت، گوشتِ یکدیگر را بخورند، استخوانِ یکدیگر را بیرون نمیریزند. در چنین شرایطی، ورود به صحنهی سیاسی، نتیجهای جز بازیچهشدن ندارد.
دباشی: تو یعنی واقعن فکر میکنی ما مردم در سیاست کارهای نیستیم؟! سی سال این سیاستبازانِ زورگوی کلّاش، که تخمِ جمهوریِ اسلامیِشان را با دروغ و ظلم گذاشتند، فرهنگِ سیاسیِ ما را بهگروگان گرفتند و بهزعمِ خودِشان، با چوب و چماق، اسلامی کردند. به کجا رسیدند؟ «نه غزّه! نه لبنان! جانام فدای ایران!»، «استقلال! آزادی! جمهوریِ ایرانی!» و ... به اینجا رسیدند! با یک شعار همهاش به آب مالید. که حالا ما راهبیفتیم دنبالِ ملّتِمان، که دستِشان را بگیریم، دردِشان را اوّل از همه بفهمیم و حرفِشان را وارونه نکنیم و بعد هم، بهآرامی دَمِ گوشِشان بگوییم که غزه و لبنان منبعِ ظلمی که بر آنها رفته، نیست.
الآن هم، از دو حالت بیرون نیست: یا این حضراتِ اصلاحگرا (که خداوند عمر و عزّتِشان را زیاد و به راهِ راست هدایتِشان کناد و ازسرِ تقصیراتِشان هم بگذرد!) فقط ادایِ «علی! گلابی! دموکراسی!» را دارنددرمیآورند (که بهنظرِ من، حدِّاقلّ تا اینجای کار، این وصله به میرحسینِ موسوی نمیچسبد. او و زهرا رهنورد و مهدیِ کرّوبی، مردانه و زنانه پای حرفِشان، که حرفِ حقّ و حرفِ ملّتِ ما ست، ایستادهاند.)، که بعد هم، بهقولِ تو، جنبشِ سبز را به دعوای بازگشتِ اصلاحطلبان به قدرت تقلیل خواهندداد، یا اینکه نه، آنها هم، بعد از این سی سال، بالاخره متنبّه و ملتفت شدهاند که اوّلن، امپراتورِشان شلوار پایاش نیست و بعد هم، اینکه فرهنگِ سیاسیِ ما به چند زبان حرفمیزند. من ظنِّ تو را بیشتر قرینبهیقین میدانم و فکر نمیکنم این حضرات حالاحالاها حرفِ حساب سرِشان بشود. همین امروز، در فیسبوک، صفحهی سهیلِ آصفی را خواندم که سعیدِ شریعتی فرمودهاست کشتارهای سالِ 67 خیلی هم قابلِدفاع است و اکثریّتِ قاطعِ ملّتِ ما مدافعِ آن بودند (نقلبهمضمون میکنم). این حرفِ صریح شَرَف دارد به قیقاجرفتنِ آن دیگران. حدِّاقلّ آدم تکلیفاش با آن روشن است. این دملها باید نیشتر بخورد و باز شود. هرچه چرکِ بیشتری از آن بیرون بزند، بدنِ فرهنگِ سیاسیِ ما را سالمتر میکند.
ولی همهی حرفِ من با تو این است که تکلیفِ این جنبش دستِ این حضّار نیست. دستِ این حضّار ندهاش! چنین تناقضاتی «سببِ غیرِسیاسیشدن و یأسِ سیاسیِ جامعه» نمیشوند. سیاسیشدنِ جامعه منبعاش این حرفها یا عدمِ این حرفها نیست. جامعه و سیاسیشدناش منطقِ دیگری دارد؛ به درد برمیگردد و به آرزو؛ به تناقض و صفت و موصوفهای متنافر، مثلِ «جمهوریِ اسلامی»، «دولتِ کلیمی»، «وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی». گردنِ «فرهنگ» نمیشود طنابِ «ارشادِ اسلامی» بست. طغیان میکند، خودبهخود. مگر خودِ تو محصولِ وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی نیستی؟ پس چهطور شد که اینطور شدی و میلیونها بچّههای دیگرِ همین جمهوریِ اسلامی؟ خیلی تعجّب میکنم از این حرفِ تو که: «حتّا اگر دو شقِّ حکومت گوشتِ یکدیگر را بخورند، استخوانِ یکدیگر را بیرون نمیریزند.» یک سالِ آزگار است که اینها مشغولِ همین کار اند. خیابانها و زندانهای سیاسیِ ما پُر است از استخوان. مناظرههای تلویزیونی یادترفتهاست؟! یکی به دیگری میگفت: «تو سانسورِ مطبوعات میکنی.» و دیگری میگفت: «تو خودت یادترفته چه سانسورها میکردی.» از اینجای قضیه به بعد، دستِ مردمِ ما ست؛ همهی مردمِ ما؛ ذاتِ اجتماعیِ آنها (سوای آن که اصولگرا و بسیجی و پاسدار هستند یا اصلاحگرا و نئولیبرال و از محصولاتِ درجهیکودووسهی «هوور»). بهدنبالِ کشف و شهودِ منطق و ریطوریقای این جنبش باش و اینقدر از دستِ این اصلاحگرایان حرصِ الکی نخور!
خانلرزاده: اخیرن خانوادهی بعضی از قربانیانِ جنبشِ سبز مطرح کردهاند که فرزندِ قربانیشدهشان و خانوادهی قربانی، هیچیک، سبز نیستند و تنها بهدلیلِ آزادیخواهی در تظاهراتها شرکت کردهاند. این گفتهها حاکی از این است که عدّهای جنبشِ سبز و آزادیخواهیهای اجتماعی را دو چیزِ متفاوت میدانند. دلیلِ چنین برداشتی چی ست؟
دباشی: ما ملّتِ ستمکشیدهای هستیم و ظاهرن حالاحالاها هم، آدمهای قلدرِ زورگوی ستمگر دست از این بازیِ پلیدِشان برنمیدارند. حالا ازقضای روزِگار، جنبشی در بینِ ما پیدا شده که مثلِ همهی جنبشهای اجتماعی، مانندِ غزلی ست ناتمام که مطلعِ زیبای آن در خردادماهِ گذشته، از دلِ آرزوها و مبارزاتِ قرون و اعصارِ ما سرزد و سرودهشده و ما باید مابقیِ این غزل را -«زینسان همین شمار که زینسانام آرزو ست.»- خودِمان بگوییم. آدمهای ترسیدهای هم هستیم، مارگزیده. از بندِ سیاهوسفید میترسیم. تو از بالا تا پایینِ همین سؤالاتِ خودت را ببین: مثلِ عقابی میمانی که نگرانِ بچّههای خودش است؛ بچّههایی که هنوز باید تازه به دنیا بیایند. چهارچشمی داری تمامِ صحنهی کارزارِ مردمِ ما را تماشا میکنی و ترسِ تو برای جوجهبچّههای آیندهات تبدیل شدهاست به شجاعت و صراحتات در دیدنِ مصائبِ ما و پنجهنرمکردن با آنها. ولی هنوز و علیرغمِ شجاعت و صراحتات، در تمامِ سؤالهای تو ترسی نهفته میتپد؛ بهطورِ قطع، ترسی موجّه و ترسی که به تمامیّتگراییِ برخی متعلّقان ویا متکلّفان به جنبشِ سبز بیشتر از آنچه درخورِشان هست، بها میدهد. دلیلِ اینکه بعضی خانوادههای قربانیانِ جنبشِ سبز احیانن ممکن است فرزندِ قربانیشدهشان را از جنبشِ سبز پس بگیرند و پیکرِ بیجانِ جگرگوشهشان را تنها متعلّق به قیامِ آزادیخواهیِ مردمِ ما بشناسند هم، باز ناشی از همان ترسِ موجّه است که: مبادا این بار هم، آنها کِشتند و دیگران بخورند، و: مبادا که ازپسِ این جنبش هم، جناحی نئولیبرال-نیوکنسرواتیو از توی همان جمهوریِ اسلامیِ کذایی دربیاید و با حمایتِ همتایانِ امریکاییشان، جای پوپولیسم-فاشیسمِ حاکم بر ایران را بگیرد! باز هم میگویم که این ترس موجّه است. وقتی که تو عکسِ جنابِ آقای عبّاسِ میلانی و سرکار خانمِ آذرِ نفیسی را در کنارِ سناتور جان «بمب! بمب! ایران!» مککین میبینی، که در کنفرانسِ «ند»، برای جنبش سبز عَلَم و کُتَل راهانداختهاند، وقتی حضرتِ وزارتمآب مهاجرانی از «واینپ»، یعنی خبیثترین لابیِ اسراییل در واشنگتن، سر درمیآوَرَد و بعد از آن هم، چپ و راست در تأییدِ آقای میلانی نَقلِقول از فرمایشاتِ ایشان میفرمایند، چرا آن والدینِ بچّههای شهید نگویند که بچّههای آنها اصلن سبز نبودند و نیستند؟! اگر عبّاسِ میلانی و انستیتوی «هوور» و سناتور مککین و آذرِ نفیسی و رئیساش، پل ولفوویتز و همکارانِشان در مجلّهی «نیو رپوبلیک» و آقای عطاءاللهِ مهاجرانی و سازمانِ «ند» و «واینپ» جملگی سبز اند، پس مرحمت فرموده، ما را سرِ هیچ سبزهزاری سرِ کار نگذارید! حسنِ حنفی، فیلسوفِ برجستهی مصری، در کانادا از من با صداقت و صراحتِ تمام میپرسید: «اگر این جنبشِ سبز چنین است که تو میگویی، چرا امریکاییها (منظورش مراکزِ قدرت در امریکا بود.) اینقدر از آن دفاع میکنند. جوابِ من هم این بود که از جنبشِ آزادیهای مدنیِ امریکا در سالهای 1960 هم، شورویِ سابق خیلی پشتیبانی میکرد. این دلیلِ عدمِحقّانیّتِ آن جنبش نبود. وقتی هم که ما عکس و تفصیلاتِ این حضّار را در «ند» و «واینپ» میبینیم، مسأله این است که نقشِ آدمهایی مثلِ من و تو و مسؤولیّتِمان درمقابلِ همان والدینی که میخواهند این جنبش و رنگِ سبزِ آن را به لقای این حضرات ببخشند، چی ست؟! آیا بچّهی نوزاد و آبِ کثیفِ حمّامِ او را باید با هم دور ریخت؟ نبایدریخت! نه کشورِ ما، نه این جنبش و نه رنگِ سبز، هیچکدام ارثِ پدری و ملکِ اجدادیِ این حضرات نیست و همانطوری هم که من از روزِ اوّل گفتم، درمقابل هر آیه و حدیثی که آنها برای اسلامیکردنِ انحصاریِ رنگِ سبز بیاورند، ما چهارتا شعرِ فارسی و اشارات در فرهنگِ جهانشهریِ خودِمان میآوریم که هیچ دخلی به اسلام ندارد. درضمن، اینکه آیاتِ قرآنی و احادیثِ نبوی و اخبارِ ائمّهی ما هم، ارثِ پدری و ملکِ آباواجدادیِ آقای عطاءاللهِ مهاجرانی و اعوان و انصارش نیست و مالِ همهی ما ست. مسألهای که امروز جلو روی ما ست، حضورِ هرچه پررنگتر و محسوسترِ یک تفکّرِ چپِ نوین و مترقّی در متنِ همین جنبشِ سبز است. تو الآن فکر کن که لایهی پررنگِ نئولیبرالیسمِ جنبشِ سبز (که سابقهاش به رفرمیسمِ عصرِ آقای خاتمی برمیگردد،) این تخمِ لقّ را در دهانِ همه کاشتهاست که: «نهادهای دموکراسی و نظامِ سرمایهداری و تفکّرِ نئولیبرالیسمِ آن، لازم و ملزومِ یکدیگر اند.» یعنی افکاری که امروز از ناحیهی عبّاسِ میلانی و نئولیبرالیسمِ انستیتوی «هوور» دارد مرتّب به جنبشِ سبز تزریق میشود، شدهاست ملکهی بخشِ عمدهای از این جنبش. کارِ آدمهایی مثلِ من و تو، که هم به جنبشِ سبز معتقد ایم و هم تنِمان از این نئولیبرالیسمِ ورشکسته کهیر میزند، اینجا رقممیخورد که بپرسیم: «خیلی ببخشید خانمها و آقایان! کی گفته و با چه مجوّزی، که بینِ اقتصادِ بازارِ آزادِ لجامگسیختهی بیبندوبارِ خانمانبرانداز و نهادینهشدنِ دموکراسی رابطهای تنگاتنگ وجود دارد؟!» میفرمایند که: «نمیتوان از دموکراسی دفاع کرد، امّا به بازارِ آزاد حمله کرد.» خیلی خوب هم میشود کرد. ما کردیم و شد. همین بازارِ آزاد و بیبندوبارِ نئولیبرالِ نکبتبارِ عصرِ ریگان و تاچر بود که بالاخره بعد از دو دهه «دی-رگیولیشنِ» بیرحمانه و ثروتهای بادآوردهی احمقانه و تولیدِ قریبِ 50میلیون نفر انسانِ زیرِ خطِّ فقر فقط در امریکا، بالاخره تقّاش در اکتبرِ 2008 درآمد و تمامِ سیستمِ سرمایهداریِ جهان به گِل نشست و اوّلین کارِ باراک اوباما بهعنوانِ رئیسجمهورِ امریکا، این بود که نجاتِ بانکها و شرکتهای بیمه و کارخانههای اتومبیلسازی را از ورشکستگی، سوسیالیستی کند؛ یعنی از جیبِ مالیاتِ مردمِ عادی بپردازد، تا سیستمِ سرمایهداریِ بهرهمندانِ آن سرِپا بماند. اینکه از اقتصادِ بیبندوبارش، که سرِ بزنگاه، برای بهرهمندانِ میلیاردرش سوسیالیستی میشود تا برای میلیونها قربانیاش کاپیتالیستی باقی بماند. تا جایی هم که به دموکراسی مربوط میشود، این حضرات ظاهرن هشت سالِ سیاهِ ریاستجمهوریِ جرج بوش را خوابِ خرگوشی تشریف داشتند که دو تا ساختمانِ نیویورک که پایین آمد، کلِّ حقوقِ شهروندی و دموکراتیکِ امریکاییان، با قوانینی مثلِ «هملند سکیوریتی اکت» و «پاتریوت اکت» به بادِ فنا رفت، و یک حملهی تروریستیِ دیگر همهی ما عرب و ایرانی و هندی و ترک و مسلمان را ردیف کرده و مثلِ زمانِ جنگِ دومِ جهانی، که با ژاپنیها عمل کردند، ما را نیز راهی اردوگاههای اجباری کردهبودند. از استراقِسمعِ تلفنِ شهروندان گرفته تا شکنجه در ابوغریب و گوانتاناموی بی و باگرام ایربیس و یک شبکهی زیرزمینیِ سیا در اروپا هم، که روندِ روزمرّهی این «دموکراسی» بود. همین امروز، یکسالونیم بعد از ریاستجمهوریِ اوباما، هنوز اصلِ صددرصد فاشیستیِ «دستگیریِ بازدارنده و نامحدود» به اعتبارِ خودش باقی ست. حالا کاری به سرزمینربایی و نسلکُشیِ شصت-هفتاد سالِ گذشتهی «تنها لیبرالدموکراسیِ خاورمیانه»، اسرائیل (اِلَیهِ آلافآلاف تحیّات و صلات و سلام!)، نداریم. این هم که از «دموکراسیِ» این «لیبرالدموکراسی»، که فروآمدنِ دو ساختمان در نیویورک و بهسرکردنِ یک روسری در فرانسه و آلمان و هلند ویا یک سنگپاره در دستِ یک کودکِ فلسطینی، ازبیخ تعطیلاش میکند. همهی اینها هم، البتّه برای آنهایی که دلیلِ عملی و تاریخی میخواهند. اگر هم بشود یکی از این حضّار را به سواد متّهم کرد، بایدفرستادِشان سراغِ برجستهترین فیلسوف و نظریّهپردازِ معاصرِ ایتالیا، که از یازدهِ سپتامبر به بعد، عمقِ فاشیسمِ پنهان در سیستمِ حقوقی-سیاسیِ لیبرالیسم را بهوضوح نشانداده و رسوا کرده و صِرفِ زندگیِ برهنهی ما و حیاتِمان در کمپها را -نهفقط از زمانِ تأمّلاتِ هنا آرندت و تئودور آدورنو و والتر بنجامین بر اردوگاههای کلیمیان در آلمانِ نازی، که در عمقِ قوانینِ رمی- ریشهیابی کرد. این هم اگر کسی درپیِ نظر و فلسفهی معاصرِ مسائلِ جاریِ دنیا باشد. حالا ما چهگونه به این نئولیبرالهای وطنی حالی کنیم که زمانِ تصوّراتِ قرنِنوزدهمیِ «نقشِ پیشتازِ بورژوازیِ مستقلّ از دولت» و پیوندِ آن با دموکراسی، دو جنگِ جهانی و یک هولوکوست و 850میلیون آدمِ گرسنه در اطرافِ دنیا و 300میلیون کارگرِ آواره در دورِ جهان و یک سرمایهی لجامگسیختهی جهانیشده، از تاریخ و جهان و جهانیان عقب است. الآن هم بند کردهاند به این حرفِ جفنگِ نخنما که: «مشکلِ اصلی سرِ راهِ دموکراسی در ایران و بسیاری دیگر از کشورهای خاورمیانه، درواقع، ذخایرِ نفتیِ آنها ست.» نفت یکی از مهمّترین منابعِ زیرزمینی و ثروتِ ملّیِ ما ست و همانگونه در دستِ یک دولتِ بیکفایت و فاشیستی، مثلِ دولتِ احمدینژاد، میتواند منبعِ شرّ باشد، که در دستِ یک دولتِ باکفایت و برخاسته از ارادهی دموکراتیکِ یک ملّت، میتواند بهنفعِ آن ملّت و باعثِ خیر باشد. حرف از این جفنگتر نمیشود که یک ثروتِ ملّی را دلیلِ عقبماندگیِ سیاسی قلمداد کرد. دقیقن همین حرف است که عبّاسِ میلانی از رفقای نئولیبرالاش در انستیتوی «هوور» کِشرفته و در بیبیسیِ فارسی به خوردِ ملّت میدهد.
بنابراین، چونکه بعضی از هموطنانِ ما بهحقّ نمیخواهند جزوِ این جنبشِ سبز باشند، وقتی این بلاهتها و خباثتها را میبینند، آدمهایی مثلِ من و تو باید بیشتر مصمّم باشیم که این وسط بمانیم و سبز هم بمانیم و جنبشِ سبز را جورِ دیگری هم تعبیر کنیم و به اره و اوره و شمسیکوره اجازه ندهیم که -پناهبرخدا!- حتّا رنگِ سبز را هم بخواهند برای خودِشان انحصاری کنند. اگر نه بههیچدلیلِ دیگری، پس حدِّاقلّ بهایندلیل که خونِ آن بچّهی مظلوم بههدر نرفتهباشد.